از پیراهن آهو آفتاب می خیزد
و از شاخه ختن، انار
ابرو راه می شود مغول می تازد
می تازد و هندو در پی آهو
این بار ختن از شیراز می رود
در مرو فال می گیرند غزل می آید
می آید و هندو در پی
روبه رو در چشم صحاری
مرو می ایستد شاخه ختن را به زیر می کشد
هندو در برابر
و سایه مرو بر ختن.
کوه می شود روز
از ستاره دست می کشی
جرعه در ته مانده های شب؛
ساعت پرت می شود
در ارتفاع.
خرد و خراب و خسته
دیوارها و،
سیاهی.
روز است
در چشم تو سیاهی می دود، گشادتر.
ارتفاع سقوط می کند
خرد و خراب و خسته
سیاهی.
چه فرق می کند روز روشن و روزگار سیاهی؟!!
از این جا که ماییم
خرد و خراب و خسته.
جوانتر که بودیم بیشتر به دنبال داستان و شعر هم بودیم. و حالا پس از سال ها شعر رجعت دوباره ای دارد.
ناگهان و اذان
ناگهان منتشر!
در آغوش هوا
بانگ بلند!
بیدار کرده ای جوانه را.
دست تازده ی صبح را
به ترتیب آب؛
سجده کرده ای.
به افق بلال! صدای صبح می چمد
در آغوش هوا
اذان شده ای.
گفتگویی را که می خوانید به نظرم در زمستان 85 انجام شد. اما آقای مکتبی آن را مناسب چاپ تشخیص نداد ولی به نظر من حاوی مطالب خواندنی است. هرچند به طور کامل نتوانستم تنظیم آن را به پایان برسانم.
مدیرمسئول گلشن مهر: رشد فکری مردم بیشتر از بضاعت مطبوعات استان است
آن چه لازم است: بی گمان از جمله مدیوم هایی که در اولین فرصت ممکن اخبار، رویدادها، حوادث، اظهارنظرها، گفتگوها، و... را منتشر و در واقع ثبت در تاریخ می کنند مطبوعات هستند و قطعاً هر آن چه را که ما امروز می گوییم در آینده، هم چراغ راه و هم مورد نقد و بررسی قرار می گیرد. از این منظر، گلشن مهر در کنار دیگران خود را نیز در حافظه تاریخ به یادگار خواهد گذارد که مصاحبه ذیل بخشی از همین تلاش است. تا چه در نظر آید. گفتنی است قرارمان بر این بود در جلسه مصاحبه مزبور، آقایان رحمت ا... رجایی، مهدی خراسانی، سید مهدی جلیلی، و من حضور داشته باشیم. متاسفانه آقای رجایی به این جلسه نرسیدند اما در عوض جناب آقای رامين(محمدعلی) اخلومدی منت گذاشت و ما را همراهی کرد. به هر حال آن چه را که می خوانید ماحصل گفتگوی همکاران ما در مطبوعات استان گلستان با احسان مکتبی صاحب امتیاز و مدیر مسئول روزنامه گلشن مهر است. احسان مكتبي مديرمسوول در اين ابتدا گفت: بعد از كسب مجوز نشريه شروع کردیم به یک برآورد اولیه كه دیدیم نزدیک به یک میلیون تومان هزینه برمی دارد. با آقای قندهاری(شهيد قندهاري نماينده فقيد گرگان و آق قلا كه خويشاوند آقاي مكتبي نيز بود) صحبت کردم و گفتم... حالا بقیه اش
چند ماه پیش می خواستم مطلبی در مورد چت chat گفتگوی اینترنتی بنویسم که متاسفانه نشد و تنها چند یادداشت کوچک از آن فکر، باقی ماند که همان چند خط را برایتان می آورم. به نظرم تاکنون از این جهت به چت نگاه نشده بود. در مورد مینی مالیسم یا کمینه گرایی هم بگویم: مکتب هنری است که اساس آثار و بیان خود را بر پایه سادگی بیان و روشهای ساده و خالی از پیچیدگی معمول فلسفی و یا شبه فلسفی بنیان گذاشتهاست. مینی مالیسم در شکلهای مختلفی از طراحی و هنر، به ویژه در هنرهای تصویری و موسیقی استفاده میشود. مینی مالیسم پس از جنگ جهانی دوم، در هنر غرب به وجود آمد و بیشتر از سوی هنرمندان هنرهای تصویری آمریکایی در اواخر دهه ۶۰ میلادی و اوایل دهه ۷۰، گسترش پیدا کرد. مینی مالیستها معتقدند با حذف حضور فریبنده ترکیب بندی و استفاده از موارد ساده و اغلب صنعتی که به شکلی هندسی و بسیار ساده شده قرار گرفته باشند، می توان به کیفیت نـاب رنگ، فرم، فضا و ماده دست یافت. از هنرمندان این سبک میتوان به دیوید اسمیت، دونالد جاد، ارنست تروا، سول لویت، کارل آندره، دن فلاوین، رابرت رایمن، رونالد بلادن و ریچارد سِرا اشاره کرد. آثار هنرمندان مینی مالیست گاه کاملاً تصادفی پدید میآمد و گاه زاده شکلهای هندسی ساده و مکرر بود. مینی مالیسم نمونهای از ایجاز و سادگی را در خود دارد و بیانگر سخن رابرت براونینگ است: Less is more «کمتر غنی تر است».
حالا ویژگی های چت:
1- چت به شدت عمل گرایانه(پراگماتیستی) است.
2- چت ساختارشکنی در ساحت کلام، مشاهده و شنیدن است
3- در چت الزاماً مشاهده وجود ندارد ندارد و اختیاری است. و با به وجود آمدن وب کم این اختیار دیدن و یا ندیدن یکدیگر، تبدیل به گونه ای الزام ندیدن دارد می شود.
4- در چت شناخت پیشینی دو سوی گفتگو ملاک عمل نیست.
5- در چت، گفتگوی سقراطی وجود ندارد و حتی دیالکتیک گفتگو می تواند وجود نداشته باشد.
6- در چت حتی آینده وجود ندارد و به شدت بر حال تکیه دارد.
7- چت رویکردی گلوبالیستی(جهان شمول) دارد.
8- البته از منظر مذهبیون، چت می تواند صله رحم باشد که ابنای بشر نه تنها احوال خویشان خود را جویا می شوند که جویای احوال همه جهانیان اند.
نازمحمد پقه شاعر و روزنامه نگار ترکمنی است که متاسفانه دو سه سالی است بر اثر ابتلای به بیماری هپاتیت ب درگذشت. او از همین جا با روزنامه ایران در ارتباط بود و به ویژه گزارش های او در آن روزنامه چاپ می شد. او مجموعه شعری نیز به زبان ترکمنی منتشر کرد. آن موقع ها وقتی دفتر گلشن مهر در کوچه شیرکش دوم بود به آن جا رفت و آمد داشت و نوشته هایش را چاپ می کردیم. زرد و نزار بود. با بچه های فارس بیشتر با دوست خوبم علی جهانگیری ارتباط و دوستی داشت. حتی به علت آشنایی جهانگیری با زبان ترکمنی به اتفاق هم ترجمه فارسی برخی از لالایی های ترکمنی را هم در گلشن چاپ کردند.
یادم می آید یک روز گرم نمی دانم تابستان بود یا نه، در یکی از اتاق های گلشن- محل زندگی من و دوستم سیدمهدی جلیلی در دوران مجردی- کلی با هم درد و دل کردیم و هر دو از غم زمانه شاکی بودیم. یادش بخیر. چند شب قبل از فوتش به منزل شان رفتیم من و سید مهدی و آقای جهانگیری. منزلشان در خیابان ملل سر دو راهی کوی کهن آپارتمانی سبزرنگ در طبقه دوم بود. نی دانستم این جسم نحیفی که به بستر افتاده بود چند شب دیگر نخواهد بود. امشب در جستجوهای خود به وبلاگی برخوردم که دوستان ترکمنش راه انداخته اند و بیش از همه امان قلیچ شادمهر شاعر و مترجم گنبدی که با او بسیار در ارتباط و دوستی بود. خدا رحمتش کند.
نشریه الکترونیک گرگان نیوز که پیش از این با مالکیت و مدیریت احمد خواجه نژاد قایم مقام موسسه فرهنگی میرداماد و عضو فعلی شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی استان گلستان و با کمک افرادی چون احمد راییجی اداره می شد با مدیریت جدید (شورای مدیریت)و زیر نظر شورای سردبیری فعالیت خود را آغاز کرد.
تصحیح و پوزش: پیش از این نوشته بودم مدیران جدید گرگان نیوز عبدالناصر و عبدالسلام مهیمنی هستند که بنا به تذکر دوستان بدین وسیله تصحیح می کنم و این دوستان عذرخواهی می کنم.
رجب غفاري توران متولد روستای توران فارس از توابع بخش دلند در شهرستان رامیان است. او کارشناسی زبان انگلیسی دارد و فرهنگی است. غفاری در پایان نامه کارشناسی ارشد خود در رشته زبانششناسی همگانی به راهنمايي رضا زمرديان در دانشگاه فردوسی مشهد در سال 1369 طی 115 صفحه به لهجه فندرسکی پرداخته. مطلب زیر را از پایگاه اینترنتی این دانشگاه گرفته ام. گفتنی است در بخش عمده شهرستان رامیان مردم به لهجه فندرسکی صحبت می کنند.
رساله حاضر پژوهشي است توصيفي از ساخت آوايي گويش فندرسکي و يا به عبارت ديگر توصيفي است همزماني (synchronic) . در هر توصيف همزماني، لاجرم، گويش يا زبان را در همان مقطع زماني و مکاني ثابت (static) فرض ميکنيم که اين امر البته، اجتناب ناپذير است. و بنا به گفته چامسکي (Chamsky) در اين گونه بررسيها ناچار از نوعي مطلوب سازي (idealization) هستيم. لذا در اين پژوهش، آن چه را که در ترسيم روش تراز سيماي گويش اهميت داشتهاند مورد نظر قرر گرفتهاند. همان گونه که در بخش فهرست مطالب به طور مفصل ذکر شده است. در رساله حاضر مطالب و مباحث زير مورد بررسي و توصيف قرار گرفتهاند: فصل اول شامل پيش گفتار و مقدمه است. در ضمن پيش گفتار، نگاهي اجمالي به بررسيهاي گويش شناسي در گذشته و حال و سير تحول آن تا کنون و اين که چه ديدگاه هايي در اين رابطه مطرح شده است. در قسمت مقدمه نيز اشاراتي کلي به اوضاع جغرافيايي و اجتماعي منطقه فندرسک شده است. فصل دوم، در اين فصل ضمن استخراج واجها با استفاده از مقايسه جفتهاي کمينه، تعداد، بسامد و واجآوايي در گويش، جدول مربوط به واکهها و همخوانها و نيز ويژگيهاي آوايي واجها بطور مفصل ذکر شدهاست. فصل سوم، عمدهترين مبحث رساله است که در آن موارد متعدد دگرگونيها و گرايشهاي آوايي و نيز برخي از فرآيندهاي آوايي مورد بررسي واقع شدهاند.
لازم به ذکر است که در اين فصل انواع دگرگونيها در واکهها و همخوانها به طور جداگانه و نيز به ترتيب ميزان بسامد مورد بحث قرار گرفتهاند. ذکر قاعدهها، بافتهايي که دگرگوني در آن رخ داده است، موارد استثنای آنها، و موارد متعدد ديگري از قبيل پيشين شدگي، دو آوايي شدگي (diphthongization) و flip flop، حذف ، تبديل، کشش آوايي در واکهها، کشش آوايي در همخوانها (کشش همخواني)، مواردي از فرآيندهاي آوايي از جمله قلب، ابدال و... در اين فصل به طور مشروح مورد بررسي قرار گرفتهاند. لازم به توضيح است که بسياري از اين گونه موارد که ذکر آن آمد، داراي توجيه و علت ساختي نيستند بلکه نياز به تحليل تاريخي دارند که در اين صورت استفاده از منابع و اطلسهاي تاريخي را اجتناب ناپذير ميکند.
بهرحال، چنان که قبلا نيز گفته شد، هدف اصلي نگارنده کشف و استخراج و فرموله کردن موارد متعدد دگرگونيها و گرايشهاي آوايي بوده است و نه علت يابي تاريخي و اجتماعي آنها. فصل چهارم، اين فصل اختصاص به واژگان فندرسکي دارد. نگارنده، به خاطر طولاني نشدن رساله، از يک سوم واژههايي است که يا با فارسي رسمي (نوشتاري) تفاوت کامل دارند و يا اندک تفاوت هاي آوايي در آنها رخ داده است. در پايان فصل نيز تعدادي از منابع را که بعضاً مورد استفاده مستقيم و غير مستقيم واقع شدهاند، فهرست گرديده است.
سایت «تابناک» در تاريخ دوم دي ۱۳۸۶، مطلب «مدار صفر درجه، بخشي از برنامه تبليغاتي صهيونيستها!» با كد خبر: ۳۷۰۶ منتشر کرد که ۱۴۵۳۳ بار از آن بازدید شده است. این گزارش خبری به برنامه نقد 1 پرداخت که شنبه شب گذشته در آن سریال مدار صفر درجه مورد نقد و بررسی قرار گرفت. آن چه در این گزارش مهم می نمود نظراتی بود که کاربران گذاشته بودند. به نظرم این نظرات خود مطلب جداگانه و مهمی است که شبیه گزارش های مردمی است که صدا و سیما می گیرد. این مطلب از آن جهت برای من مهم بود که اولاْ کاربران بسیاری آن را خوانده بودند که از میانشان تعداد قابل توجه ای نظر نوشته بودند. و این یعنی این که در این جا در نسبت با مطلب اصلی با این نظرات مرگ مولف اتفاق افتاده است. البته به نوع دیگری نیز مرگ مولف اتفاق افتاده و آن عدم احساس این که نویسندگان این نظرات متعدد هستند و انگار راوی واحد می شود. ثانیاْ برخلاف روحیه شرقی و ایرانی نظر دادن عین شهروندی و از لوازم آن است. ثالثاْ چه اشکالی دارد نظرات کاربران را به عنوان یکی از ژانرهای رسانه ای بپذیریم؟ قابل توجه این که آیین نگارش مطلب را اصلاح کرده ام اما رسم الخط آن تقریباْ دست نخورده است. با هم می خوانیم:
▪ مهمترین ایراد سریال این بود که همه از دختر فرانسوی تا مادر یهودی اش و عموی صهیونیست وی همه و همه فارسی را به خوبی حرف می زدند، وگرنه می شود بفرمایید زبان مشترک مادر حبیب و پسرعموی سارا یا حتی مادر سارا (یک فرانسوی یهودی) چه بود که مستقیم با هم گفتگو می کردند؟؟؟
▪ با یک نگاه روشن بینانه و واقعگرایانه به سریال باید گفت که این سریال بسیار زیبا و موفق کار شده و نکات ظریف فراوانی را دارد و هم خیلی به موقع است
▪ به عنوان یک بیننده از آقای فتحی سپاسگزارم. سریال بسیار خوبی بود از هر نظر. صدا و سیما باید با تهیه و پخش چنین آثاری سطح سلیقه و توقع بیننده را بالا ببرد.
▪ با سلام و خسته نباشيد به آقاي حسن فتحي و همه كساني كه در اين پروژه مشاركت داشتن. اين پروژه را مي توان آغاز يك راه جديد در سيماي جمهوري اسلامي دانست. اميدوارم اين گونه كارها تداوم داشته باشد تا كم كم ذائقه مردم ايران زمين با اين گونه آثار انس بگيرد و بينندگان سيما در هر فيلم مانند بعضي منتقدين فقط در پي كشف عشق هاي زميني نباشند.
▪ به نظرم من یک پیام در این سریال نهفته بود که کمتر کسی به آن توجه شده و آن نگاه به انسان ها جدا از دین و اعتقاداتشان می باشد برعکس صهیونسییم که معتقد است یهودیان متعلق به وطن شان نیستند و باید به ارض موعود به عنوان وطن اصلی شان باز گردند. در حالی که در این سریال حبیب به سارا و سایر هم دانشگاهیانش به دید یک فرانسوی جنگ زده نگاه کرده تا یک یهودی جنگ زده که به طور ریشه ای می تواند با مادرش که یک فلسطینی است در تضاد باشد. در حالی که جناب آقای عباس سليمي نمين متاسفانه کاملا مخالف این پیام می نگرد.
▪ این سریال از نظر جنبه های هنری، سریال خوش ساختی بود اما در رسیدن به هدف اصلی خود که نشان دادن ماهیت صهیونیسم بود کاملاً شکست خورد چراکه بیش از آن که یک سریال تاریخی با موضوع صهیونیسم باشد یک سریال عشقی با موضوع عشق میان یک پسر مسلمان با یک دختر یهودی بود.
▪ ايراد زيادي به نحوه گويش در سريال و ضعف كارگرداني در مورد فضا و دكور وارد است. اما اين كه اين سريال تایيد هولوكاست باشد اين گونه نيست، بلكه نشان مي دهد كه واقعاً برنامه سازمان يافته يهودي ستيزي از طرف دولت آلمان نازي بوده كه منجر به تحقق آرزوي ديرينه صهيونيست ها در تشكيل كشور مستقل در فلسطين عزيز شده است.
▪ با سلام. کاش دقیق تر نقد 1 را مشاهده می کردید. آقای سلیمی نمین با این که به برخی انتقادهایش به فیلم انتقاد است ولی در مورد هولوکاست گفت مدعیان هولوکاست اگر 6 میلیون نفر، 5 میلیون و 999 هزار نفر شود محاکمات می کنند. از طرف دیگر گفت هولوکاست را باید یک پکیج دید که اگر یکی از مختصات آن کم شود دیگر مفهوم خود را از دست می دهد و مفهوم جدیدی پیدا می کند و دیگر هولوکاست نیست. این با آن چه شما نوشتید تفاوت ظریفی دارد.
▪ از جناب سليمي بعيد بود كه عوارض و آثار دست چندمي كه ممكن است افرادي كه پيام سريال را نفهميده باشند، درك مي كنند را به عنوان نقاط ضعف مطرح ساختند. در حالي كه آن قدر نكات مثبت در تم اصلي مجموعه ديده مي شود كه شايسته تحسين است. دوري از نگاه تعصب گرايانه، پيوند ميان اصالت و محتواي اديان با سنت ايراني اسلامي در كنار استفاده از بازيگران با مليت هاي مختلف و... همه نشان دهنده دقت و ظرافت بسيار در كار مي باشد.
▪ این سریال بهترین بلکه عظیم ترین سریال در مورد تاریخ معاصر است و بدون اغراق شاید بتوان آن را به همراه سریال خفتگان غار آنجلس بهترین سریال های تاریخ سینمای ایران خواند. سناریو بسیار قوی، پیام انسانی و عمیق داستان، بازی عالی بازیگران از صفات بارز آن است. من فکر می کنم که در سریال های خارجی هم نظیر این سریال یافت نمی شود.
▪ این مجموعه بهترین مجموعه تاریخ سیما بود.
▪ به نظر بنده، آقای شهبازی که کتابهای بسیاری را در زمینه زرسالاری یهودی و صهیونیزم تألیف کردهاند، بسیار دقیق و با وسواس خاصی داستان را مورد بررسی قرار دادهاند و این سریال علاوه بر جنبههای هنری به لحاظ تاریخی نیز سریال قوی و درستی بود. پیشنهاد میکنم که منتقدین هم در زمینه قوم یهود و تفاوت آن با جنبش صهیونیزم و نیز دین کلیمی مطالعه بفرمایند و سپس با دقت بیشتر، به نقد علمی بپردازند؛ چرا که هیچ اثری، چه هنری و چه تاریخی و علمی، از نقد مبرا نیست.
▪ انصافاً مدار صفر درجه سریالی بی نظیر و بسیار قوی بود و بار فرهنگی و سیاسی بسیار قوی آن نیز به صورتی ماهرانه و با ظرافت خاصی در قالب داستان سریال نهفته بود. جهت اطلاع آقای سلیمی نمین یاد آور می شود که سفارت مجارستان در تهران به علت فشار رژیم صهیونیستی مجبور شد از مسوولین سریال بخواهد نام سفارت را از لیست ارگان هایی که به علت همکاری در تهیه سریال مورد تشکر قرار گرفته بودند حذف نمایند.
▪ با سلام. ای کاش سریال هایی با سناریوهایی این طور حساب شده، جذاب، بدون وقت کشی و سراسر هنرمندانه در آینده داشته باشیم مانند زندگي امامان و بزرگان کشورمان از تمامی عوامل ساخت این سریال که نشان دادند می توانند سپاسگزاریم.
▪ با سلام. بنده هیچ کدام از این حرف هایی که از قول آقای نمین گفتید رو نمیفهمم. مگر احساس همدردی رو میشه به زور تزریق کرد؟ احساس همدردی نتیجه فهمیدن دردی است که بر مظلوم می رود. ایشان هم اگر دوست دارند ظلمی که بر مردم فلسطین می رود را نه با زبان تکراری بلکه هنرمندانه به آحاد این جامعه منتقل کنند.
▪ زیباترین سریال ازباب پرداختن به موضوع یهودیت و صهیونیست بود و پیام رسا و پر محتوای آن با هزینه اندک و برد بسیار زیاد انجام گردید.
▪ ای کاش تمام کارگردانان سینمای ایران و هم چنین مسوولین سیمای جمهوری اسلامی در خلق چنین فیلم های پرمفهوم و تاریخی واقعی بوی سبقت را از هم دیگر بگیرند و برای اوقات بینندگان ارزش قائل بشوند.
▪ باید یک دست مریزاد حسابی هم به مسوولین سیما و هم سازندگان این سریال گفت. سریالی که داد مسوولین اسراییلی رو درآورده باشه و شبکه هایی هم چون العربیه و فاکس نیوز و هم چنین مجلات معتبر دنیا در مورد آن گزارش پخش کنند خود گویای عظمت کار تیم سازنده و صد البته نویسنده آن است. البته جای تاسف دارد که من در روزنامه جام جم خواندم طبق نظرسنجی مرکز تحقیقات صدا و سیما در مهر و آبان که این سریال کم کم داشت به جاهای حساس ماجرا می رسید سریال های طنزی هم چون یک وجب خاک و چارخونه با اختلاف فاحشی از این سریال در صدر پربیننده ترین ها قرار داشتند. و این جای تاسف است که مردم ما کمتر به سریال های تاریخی کشور خود اهمیت نشان می دهند. به امید تداوم ساخت هم چین مجموعه هایی.
▪ واقعاً ضروری دیدم که چند خطی از دفاع از ساخت این سریال بیان کنم. البته هر برنامه ای و فیلمنامه ای خالی از اشکال نیست با توجه به ساخت و نوع فیلمنامه کار جدیدی در مقابل دیگر آثار صدا و سیما بود. من خودم همیشه از منتقدان عمل کرد صدا و سیما هستم ولی این کار و بسیار پسندیم.
▪ این سریال بی شک از بهترین کارهای صدا وسیما بلکه بهترین آن هاست. تمایل ایرانیان برای همزیستی حتی با یهودیان در بهترین شکل نشان دادده شده است و این نشان از درک صحیح از اسلام دارد. صرف نظر از کج اندیشی های موجود باید به خالق اثر آفرین گفت.
▪ به نظر من با سريال هاي آبكي صدا و سيما سريال مدار صفر درجه آن چنان متفاوت ساخته شده است كه همين يك ويژگي كافي است كه از ساخت چنين مجموعه هاي قوي حمايت شود ضمن آن كه اين جانب به عنوان يك تحصيل كرده هيچ گاه احساس نكردم كه مظلوميت يهوديت در سريال سمپاتي با فلسطينيان را تحت الشعاع قرار داده است. فارغ از ديد سياسي آقاي سليمي نمين در اين جا مظلوميت همه انسان ها خارج از حيطه نوع دين آن ها به ذهن متبادر مي شود.
▪ این سریال با ساخت خوب موضوع جذاب و هم چنین داشتن پیام از طریق تصویر که می تواند مخاطبین جهانی جذب نماید از سریال های کم نظیر بود ضعف هایی هم داشت که برای بیننده عام می توانست به صورت پر رنگتری لحاظ گردد. امیدواریم صدا و سیما از پخش سریال های آبکی پرهیز جدی داشته باشد که رو به فزونی است.
▪ يكي از بهترين سريال هاي تاريخ ايران است. بنده از آقاي فتحي و دست اندركاران اين سريال تشكر مي كنم. در حقيقت چهره پليد اسرایيل را نشان مي دهد.
▪ سریال مذکور بهترین و قوی ترین سریال تاریخ فیلم و سریال تلویزیون ایران است. سناریوی بسیار عالی و بازی بسیار خوب بازیگران از نکات حائز اهمیت این سریال بود.
▪ ای کاش دوستان حاضر در برنامه نقد اول برخوردی منطقی تر نسبت به فیلم می داشتند. این فیلم بعد از گذشت سال ها از سیمای جمهوری اسلامی کار مبارکی بود. این فیلم نکته های خوبی داشت در عین حال ضعف هایی هم داشت. امید وارم نقد اصلاحی به جای جدل های جاهلانه در دستور کار به اصطلاح کارشناسان قرار گیرد.
▪ از آقاي سليمي نمين بسيار بعيد است كه به شايعات در خصوص تغيير فيلمنامه استناد كند. لااقل اي كاش ايشان توجه مي كردند كه هنرپيشه مجارستاني است نه فرانسوي. در ضمن سوريه را به عنوان كشوري ناامن در دنيا نمي شناسند.
▪ با سلام. به عنوان يك متخصص رسانه با نقد دقيق و موشكافانه آقاي سليمي نمين موافقم. چرا ما عادت كرده ايم مسائل و ديدگاه سياسي افراد را براي ارزيابي همه نظرات شان حتي اگر در مورد پياز اظهار نظر كرده باشند دخيل كنيم؟ چرا هميشه سياسي كاري و سياست بر انصاف مي چربد؟
▪ كاش درباره مسائل تاريخ دين نيز چنين سريالهاي قدرتمندي ساخته و به زبانهاي مختلف پخش ميشد. متاسفانه صدا و سيما هنوز نتوانسته از زندگي امام حسين(ع) كه مدعي پيروي از آن بزرگوار هستيم يك سريال بسازد كه بايد در اسرع وقت نسبت به اين امر با همين وسواس و ظرافت و دقت و زيبايي اقدام شود.
▪ با سلام. تشکر مي کنم که بعد از مدت ها يک فيلم کاملا حرفه اي و واقع گرايانه به واسطه پژوهش هاي بسيار زياد از سيما پخش شد. لازم به ذکر است مهمتر از همه چيز در اين سريال مظلوميت هاي خود مردم ايران است که در همه زمان ها اين مردم يا دهک هاي پایين جامعه بودند که مورد زيان و بدختي واقع مي شدند پس لطفاً به جاي دلسوزي هاي بي مورد کمي هم فکر اين را بکنيد که ملت ايران رنج هاي بسياري کشيده اميدوارم اين نقد ها باعث برچيده شدن روح خلاقيت و پژوهش در جامعه نشود.
این هم مطلبی بود که ناتمام ماند:
روز شنبه مورخه 5/8/1386 ساعت 7:31:0 صبح خبری در سایت روزنا منتشر شد با این تیتر که
"نشر ثالث به همراه 5 کتاب فروشي ديگر در تهران پلمپ شد". متن کامل خبر
بدین شرح است:
کتابفروشيهاي ثالث، ويستار، شهر کتاب ونک، روشن، دروس و بدرقه جاويدان پس
از اخطار اداره اماکن براي تعطيلي کافه کتاب خود صبح روز پنج شنبه 3 آبان پلمپ
شدند.
صبح روز پنج شنبه سوم
آبان 1386 اداره اماکن تهران حکم به پلمپ شدن شش کتابفروشي تهران يعني ثالث و
ويستار در خيابان کريمخان، بدرقه جاويدان، در تقاطع خيابان ولي عصر و فاطمي،
روشن، دروس و شهر کتاب ونک را اجرا کرد. اداره اماکن علت تعطيلي اين کتابفروشيها
را وجود کافه کتاب در کتابفروشي اعلام کرده است.
به گفته محمد علي
جعفريه مدير انتشارات ثالث "چند روز پيش از سوي اداره اماکن استان تهران
اعلام شد که به دليل تداخل صنفي که ميان کتابفروشي و کافه وجود دارد بايد کافه را
ظرف 72 ساعت تعطيل کنيم. ما نيز پس از ابلاغ حکم بلافاصله کافه را تعطيل کرديم.
اما نميدانم چرا امروز صبح حکم تعطيلي کتابفروشي اجرا شد."
جعفريه با ابراز تاسف
از تعطيلي کتابفروشيهاي تهران گفت: "کافه کتابها يکي از مراکز فرهنگي هستند
که جوانان را به کتاب خواندن ترغيب مي کنند و مکانهاي آبرومندي هستند که مهمانان
فرهنگي خارجي را مي توان به آنجا دعوت کرد و ميتوان مراسم فرهنگي مختلف در آن
برگزار کرد."
کافه کتاب ثالث يکي از
نخستين کافه کتابهاي تهران است که از پنج سال پيش همزمان با افتتاح فروشگاه اين
انتشارات در خيابان کريمخان بعد از خيابان ايرانشهر آغاز به کار کرد و تا کنون
محل حضورهنرمندان و نويسندگان صاحب نامي از جمله اورهان پاموک و آدونيس بوده است.
هنرمندان و نويسندگان ايراني از جمله محمود دولت آبادي، محمد محمدعلي، محمد علي
سپانلو نيز به مناسبتهاي مختلف در اين کافه حضور مييافتند. اين کتاب فروشي ها در
حالي به جرم تداخل صنفي کتابفروشي و کافي شاپ پلمپ شدند که مجمع امور صنفي، طرح
راه اندازي کافي شاپ را در داخل کتابفروشيها را تصويب کرده و اين مصوبه منتظر
ابلاغ از سوي وزارت بازرگاني است.
واقعیت این است که برخی
ادعا دارند این دولت بر خلاف رویه محافظه کاران طی دولت خاتمی به توقیف نرم و یا
خاموش فرهنگ و آزادی اندیشه در حوزه فرهنگی روی آورده است و ادعای خود را تشریح می
کنند که این دولت با دستاویز قرار دادن دلایل به ظاهر قانونی در پی آن است که تمام
مجاری مستقل فرهنگی را مسدود نماید و یا وضعیت اقتصادی حاکم بر فضای فرهنگی را به
گونه ای رقم زند که اصحاب فرهنگ خود دست به تعطیلی زنند و یا به فکر منافع اقتصادی
صرف بیفتند. این ادعا از آن جهت می تواند مورد تامل و توجه قرار گیرد که به نظر می
رسد دولت نهم این 6 کتابفروشی را به اندک دلیلی بسته است.
استان گلستان از تاریخ سی ام تا چهارم آذر ماه جاری شاهد برگزاری جشنواره سراسری علمی، فرهنگی و هنری صنایع دستی و گردشگری بود که ویژه نامه آن به نام "نقش دل" با سردبیری من منتشر می شد. این هم شماره سوم و آخر آن. در ضمن صفحه آرایی آن بر عهده دوست خوبم جعفر صیدانلو از صفحه آراهای هنرمند استان بود.
گلشن مهر- دوشنبه ۲۷/۸/۸۶
ناسیونالیسم مذموم است. می دانم و می دانیم اما باور کینم نمی شود هرچه وطن دوستی و بوم گرایی را با این چوب برانیم. این را از در برانیم فرهنگ دیگری از پنجره داخل شود که دارد می شود و شاید اصلاً شده است. گرگان هم از این قاعده خاک و بوم کنار نیست. فرزندان این منطقه دغدغه تمدن و فرهنگی را دارند که روزی روزگاری در پیش و پس ظهور اسلام این جا را شهره کرده بود. اگر روزی شنیدید حداقل عکس ها و یادگاران قدیمی استرآباد صد ساله اخیر جایی نمایش می دهند بدانیم که از همین دغدغه آمده است. مثل مراسم افتتاحیه نمایشگاه اسناد و عکس های تاریخی خانه باقری که روز جمعه بیست و پنجم آبان در همین خانه برگزار شد. خانه باقری یکی از بناهای شاخص گرگان است که با بیش از 150 سال قدمت، نمونه ای ارزشمند از معماری بومی مسکونی در گرگان به شمار می رود. این بنا در حد فاصل محلات نعلبندان و سرچشمه و در حاشیه یکی از معابر اصلی و پر گذر بافت قدیم گرگان واقع شده است، معبری که بازار و تکیه نعلبندان را به بنای امامزاده نور و تکیه سرچشمه متصل می سازد. هم اکنون طرح پردیسان 8 سال است که آغاز شده که مجموعه باقری جزو همین 32 بنای طرح پردیسان در سطح کشور است.
سرپرست سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان گلستان در این مراسم گفت: برای توسعه همه جانبه استان لازم است به گردشگری نگاهی خاص شود و با برنامه ریزی های دقیق و منطقی زمینه های توسعه استان را فراهم آورد. فریدون فعالی ایستاده بود و سخن می گفت که: در جاذبه گردشگری نظیر بافت قدیم گرگان باید به گونه ای برنامه ریزی شود که جریان زندگی را در آن به خوبی نشان دهد که برای دستیابی بدین منظور نه تنها دولت که تولیت اصلی گردشگری را در کشور بر عهده دارد، بخش خصوصی نیز قدم جلو گذاشته و در رونق بخشیدن به امر گردشگری دولت را یاری رسانند. او به اقدامات و برنامه های آتی سازمان خودش در بافت قدیم گرگان اشاره و تصریح کرد: این سازمان در پی آن است که بازارچه صنایع دستی را در قالب یک مجتع فرهنگی و نمایشگاه دایمی مردم شناسی استان را تاسیس نماید. فعالی یادآور شد: طی مذاکراتی که با شهرداری گرگان داشته ایم کاروانسرای چهارراه میدان این شهر نیز به یک مجتمع فرهنگی تبدل می شود. اظهار امیدواری هم کرد: سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان گلستان امیدوار است با همکاری نهادهای دولتی ارشد استان برنامه های تدوین شده خود را به پیش ببرد که امیدواریم به اهداف تعیین شده دست یابیم.
مراسم ساعت 11 با افتتاحیه شروع شد که یکی از نوادگان باقری ها قیچی زد. پیشنهاد دهنده و بانی مراسم موسسه فرهنگی- پژوهشی گرگانیک بود که در شرف تاسیس است. این موسسه به گرگان شناسی خواهد پرداخت. در ادامه مراسم، مسوول موسسه فرهنگی پژوهشی گرگانیک سخن گفت: منطقه استرآباد بیش از 10 هزار سال سابقه سکونت و حدود 5 هزار سال سابقه تمدنی و مفاخر مشهوری که دارد بدین جهت یکی از پرمعناترین، اصلی ترین مناطقه کشور محسوب می شود. راست می گفت؛ خانه ای مثل باقری که یکی از جاذبه های استان است از ترکیب متناوب فضاهای باز و بسته و بر اساس نوعی سازماندهی مجموعه ای ساخته شده است که حیاط های تقریباً غیرهندسی و متعدد، در آن نقشی برجسته یازی می کنند. اگرچه در بررسی فضاهای بسته و مسقف بنا(به ویژه وقتی به صورت جز به جز در نظر گرفته شوند) هندسه و نظمی آشکار در سازماندهی و ترکیب جزرها و بازشوها به چشم می خورد، اما در نگاهی کلی به بنا و با در نظر گرفتن مجموعه فضاهای باز و بسته با هم، نقش این هندسه بسیار کمرنگ می شود و انتظامی خاص به چشم نمی آید. این موضوع به همراه تفاوت عیان در تناسبات و فرم اجزا به کار گرفته شده در برخی نماهای داخلی و خاررجی بنا، این احتمال را قوت می بخشد که بخش های مختلف بنا در زمان هایی متفاوت ساخته شده باشند. اگر جوانان ما از این ها آگاه شوند نگاه شان تغییر می کند.
از ویژگی های نادر بافت قدیم گرگان این است که بافت زنده است و هنوز در آن زندگی می کنند. هنوز آدم ها هستند. صدای رفت و آمد می آید. گیرم که به جای صدای برخورد نعل تازه گذاشته شده اسب کنسول دولت فخیمه تزاری، صدای ناهنجار و گوشخراش اگزوزی حتی به مدرنیسم هم تف می کند. مهندس عبدالرضا چراغعلی با حرارت و محکم اضافه کرد: اما متاسفانه همه این عظمت به ویژه طی سده اخیر با برنامگی هر کدام از ما در حال فراموشی است. به گفته وی؛ امروز بر آنیم با هدایت و برنامه ریزی مسیر این فراموشی را متوقف و حتی برعکس نماییم تا بلکه نسل کنونی با چنین پشتوانه عظیمی آشنا و بهره مند گردد. عضو شورای اسلامی شهر گرگان هم خاطرنشان کرد: برگزاری چنین نمایشگاهی به عنوان پایلوت و نمایشی است تا امیدوار باشیم فرهنگ و تمدن استرآباد اسطوره پروری شده و در ذهن ها ماندگار شود.
همه آمده بودند. از اهالی فرهنگ و هنر و تاریخ تا رجال سیاسی. از تئاتری که انگار در آکروپلیس قدم می زدند و اودیسه را زمزمه می کردند تا مورخان استانی که در هر کدام در پستوها به دنبال نام و نشانی می گذشتند. سه پایه های اسناد و عکس های تاریخی خانه در حیاط بیرونی گذاشته شده بود. خانواده های باقری و منتسبان آن ها شور و حالی داشتند. در عکس ها کودکی های خود و پسرخاله ها و دختر عموها و... پیدا می کردند و می گفتند که در کدام اتاق کی می خوابیده است. مهمتر از آن اعضای گرگانیک بوند که امور را رتق و فتق می کردند. یکی نسکافه در سینی گذاشته بود، همکارش نان محلی گرگانی پخت عطایی پخش می کرد. هوا خنکای پاییز را داشت با آفتابی کسل و لمیده در آسمان، و نوشیدنی گرم که می چسبید. آقای فعالی آرام بود و با مدعوین خوش و بش می کرد. مدیریت قبلی سازمان هم ربیعی آمده بود. اما محمود اخوان بیش از همه راه رفت. انگار خوشحال بود که در مورد تاریخ معاصر گرگان چنین می شتابد و کهنسالان گرگانی را می شناسد و پای حرف هایشان نشسته است. نیما حاجی قاسمی در کنارش بود.
مهندس بهنام قلیچ خانی میکروفن را به دست گرفت: طرح مرمت و احیای خانه باقری از سال 1384 شروع شده که بیش از 9 ماه پژوهش و مطالعه اولیه آن پیرامون تحولات پیش از دوره پهلوی ها وقت صرف شد. به گفته مجری طرح مرمت و احیای پردیس باقری؛ پس از اتمام مرمت و احیا، این مجموعه تبدیل به یک مجتمع اقامتی و پذیرایی می شود. و یادآور شد: به شهادت و ارزیابی مسوولین کشوری طرح پردیسان، عملیات مرمت و احیای این مجموعه نسبت به دیگر بناهای مشمول طرح پردیسان از وضعیت بهتری برخوردار است. در پایان هم گفت: از جمله نکاتی که در باب معماری این بنا قابل اشاره است، همراهی و ترکیب درایمندانه معماری برونگرا با درونگرایی کلی و غالب بنا است. این برونگرایی که حاصل نوع فرهنگ و روابط اجتماعی مردم منطقه و نیز الزامات محیطی و اقلیمی است در ارتباطات برجسته فضاهای داخلی با معابر اطراف از طریق پنجره های متعدد و نیز ایوانک های حاشیه شمالی بنا قابل مشاهده است. در برخی از این پنجره ها چشم انداز جنگل های اطراف شهر قاب گرفته شده است. ائ البته با تاسف گفت که روژه حدود سه ماه است که معطل مانده. نگفت برای چی. اما می توان حدس است که بی پولی یقه میراث گلستان را گرفته است.
خانه باقری هم خوشخال انگار بود. یک بار دیگر نفس جمعیت در رگ و پی اش جاری شد. می خواست فریاد بزند: طاهره! طاهره! طاهره! طاهره!.... طاهره اما در عکس ایستاده بود. خانه باقری یکی از وسیع ترین و سالم ترین نمونه هاست. عرصه این بنا 1950 مترمربع و زیربنای مجموعه فضاهای سرپوشیده آن 1555 مترمربع است.
این ها را کنار پلان عمومی خانه پشت شیشه چسبانده اند. در گوشه ای از سکوی حیاط بیرونی سماورهای زغالی زردرنگ گذاشته اند با استکان های ناصرالدین شاهی شرابی، و کمر باریک. همان جا بود که نوشته است: مصالح به کار رفته در مجموعه باقری متنوع اند: چوب، سفال، آجر، خشت، کاهگل، سنگ، گچ و شیشه عمده این مصالح را تشکیل می دهند، اما اوج هنرنمایی معماران و آفرینندگان بخش های مختلف بنا در عناصر چوبی مشاهده می گردد. درها، پنجره ها، نرده ها و شیرسرها اجزایی از بنا هستند که نهایت ظرافت و هنرمندی در خلق زیبا و کارآمد آنان به چشم می خورد و در واقع هر کدام به تنهایی اثری هنری و ارزشمندند. عکاس ها هم آمده اند. عکس می گیرند. عکاسی بنا کادرهای دلچسب و چند بعدی را به وجود می آورد.
در حیاط اندرونی عکس ها و اسناد مربوط به مرمت خانه را گذاشته است. از دالانی کوچک سر خم می کنی و داخل می شوی. خانه انگار رو می گیرد. می خوانم که علاوه بر این، نحوه به کارگیری چوب با مقاطع مختلف در عناصر سازه ای بنا نظیر پل ها، نعل ها، تیرها، دستک ها و نیز شیرسرها نشان از هوشمندی نسل های پیشین در انتخاب و نحوه به کارگیری مصالح دارد. سلامت و استواری بسیاری از این عناصر سازه ای که از گزند آب در امان مانده اند و سال های طولانی از عمرشان می گذرد، شناخت معماران خانه را از چوب های مختلف و توجه به کیفیت و خواص سازه ای انواع آن نشان می دهد. صندلی هایی را کرایه کرده اند در حیاط ها چیده اند. حسین ضمیری مجری در پایان سخنرانی ها از همه تشکر می کند.
مجموعه باقری به جهت موقعیت عالی و استقرار در قلب بافت تاریخی شهر، گستردگی، جز فضاهای مناسب و متعدد و نیز سلامت قابل قبول استخوان بندی بنا، قابلیت بسیار خوبی برای مرمت، احیا و تغییر کاربری به یک مجموعه اقامتی- پذیرایی دارد. پس از اتمام مراحل طراحی و عملیات اجرایی طرح مرمت و احیای این مجموعه، امکان استفاده از این بنای تاریخی جهت اقامت گردشگران داخلی و خارجی و ایجاد فضاهای مناسب جنبی نظیر فضای پذیرایی در آن به وجود خواهد آمد. باقری گرگان به شماره 2803 در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
همه که می خواهند بروند باقری ها در حیاط اندرونی جمع می شوند تا عکس های یادگاری بگیرند. هر کدام که دوربین عکاسی و فیلمبرداری دارند شروع می کنند. به من هم دوربینی می دهند. همه می ایستند. خوشحالند. لبخندی می زنند شبیه "چیز". حتی امیرهوشنگ فرخنده که 69 سال دارد. او نوه دختری حاج محمدرضا باقری است. می گوید: با این مراسم خیلی خوشحال شدیم. چون همه باقری ها جمع شده اند. بچه ها و نوجوانانی از فامیل که حتی آن ها را نمی شناختیم هم دیگر را شناختیم و پیدا کردیم. وقتی هم بچه بوده برای ماه محرم به این جه می آمدند که مجالس عزا برپا می کردند. به یاد می آورد خاله ها و دایی هایش این جا زندگی می کردند. حتی بعضی ها این جا می ماندیم. خیلی خوشحالیم. اینجا باز هم نفس می کشیم. باور می کنید. این پیرمرد را زنده کردید.
عکس: خودم
مرگ بر پروستريكا
معمولن داستان را با اين فرض شروع مي كردم كه دشمنان واقعي اش طرح، شخصيت پردازي، مكان و مضمون اند. وقتي اين عناصر آشنا را فراموش كنيم باقي مي ماند جوهر داستان كه آن هم جزء بينشvision)) و ساختار چيز ديگري نيست.
جان هاوكز 1960
آن چه در داستان هاي "بيهوده گي هاي يك قاب" بارز است عنصر تصادف است كه مناسبتي در روابط شخصيتي و موقعيتي پيدا نمي كند. پل استر در سه گانه نيويوركي خود مبنا را بر تصادف مي گذارد، كاري در جهت از اصالت انداختن پديدها و واقعيات است و بيشتر بازنموده اي از انسان معاصر . حوادث غيرمنطقي بدون هيچ خط سير داستاني. تصادف اساساً ايجاد تقابل مي كند بين آن چه كه فكر مي كنيم و آن چه احتمالن پيش مي آيد. اما در داستان هاي"بيهوده گي..." باعث ساخت جهان درون متني نمي شود. بيش تر احساس مي شود داستان هاي هستند كه از داخل ادبيات بيرون آمده اند حتا سعي بر دادن اطلات به شكلي تدريجي و موقعيتي هم نمي كند و امكاني بر internal linking(هم پيوندي دروني) بين عنصر تصادف و دامنه ي داستان نيست.
پايان هاي غيرمنتظره و نامتجانس با روند داستان. پايان هاي آگاهانه و الصاقي از يك جايي به بعد داستان پيش نمي رود و دقيقاً همان جا نويسنده نقطه ي پايان را مي گذارد. درك ناصواب از به كارگيري زبان و اجراي آن و آيا اساساً داستان زبان صرف است يا امكاناتي براي برساختگي؟ خام دستانه است اگر بگويم اين ها داستاني براي هيچ هستند كه آن نوع داستان امكانات زباني، لحن، فضا و استراكچرال خود را دارند و "اجرا" برايش حايز اهميت است. در مجموعه"بيهوده گي..." انگار هيچ فكري براي پيش برد روايت نيست- هر چند معتقدم اساساً روايتي اتفاق نمي افتد- جمله ها به موقعيت هم كمك نمي كنند. انگار از ميان انباشتي جمله تنها كنار هم نشسته اند. ايشان اصرار دارند به عنوان شاعر داستان را همان گونه پيش ببرد. به عنوان مصداق در داستان "صدراعظم و سلطانش" نوشته ی نیما صفار مي بينيم كه ويرانگري، تعليق روايتي زبان و حضور موثر خرده روايت هاي تلاشي كننده ي روايت مقتدر تمهيدات خلاقانه اي هستند به موازات حذف عناصر پيشين. "بيهوده گي..." دقيقاً حذف همين عوامل است بي آن كه به تمهيدات جايگزين بي انديشد . حتا در حالت راديكالي نويسنده اي مانند ريچارد براتيگان خود را مبرا نمي داند؛ او روايت را بر بستر و موقعيت )the inventedامر ساختگي) شكل مي دهد. به گفته ي ادوارد مورگان فورستر "همه ما اتفاق نظر داريم كه جنبه اساسي رمان، داستان سرايي آن، اما اين موافت را به طور مختلف در زبان مي آوريم" زباني كه اصلي ترين غايب داستان هاي "بيهوده گي..." است.
كاراكتر اصلي و عمده ي داستان ها قشري روشن- فكر و نخبه هستند آدم هاي كه منورالفكر به نظر مي آيند تا انتلكتوئل. يعني به عنوان كنش گر مطرح نيستند و هيچ تبيین فكري و خاستگاهي ندارند. حتا منورالفكري شان هم بروز خصيصه اي و تماتيك ندارد، تنها يك صفت كلي است به قول لوكاچ و باختين رمانی كردن آن.
به طور مثال "آواز كشتگان" و صراحتاً " آشوويتس خصوصي دكتر شريفي..." دكتر براهني روايت اين نوع آدم ها است. در حين استراتژي براهني در قبال امر "نوشتار" فضاسازي ها و شخصيت ها موقعيت ساز و كنش گر هستند و در فرآيند ديالكتيكي زبان بازخواني مي شوند. يا ترسيم فضاي خفقان و رعب در رمان "من، منصور و آلبرايت" خانم فرخنده حاجي زاده؛ او چنان استفاده اي زباني و جاندار از قتل هاي كرمان مي كند، استهزاي قدرت و نشان دادن ترس "قدرت" از فهم و انديشه ي شهروندان.
نهیليسم و ابزورد في نفسه يك مفهوم است؛ نه مصداق. "بيهوده گي..." اغراقي است كه در تظاهرات و جلوه هاي بيروني خلاصه شده است.
این مطلب را برای علی اکبر ابراهیم زاده شاعر خوب گرگانی در گلشن مهر روز چهارشنبه ۱۶/۸/۸۶ نوشتم که روز یکشنبه چهاردهم آبان درگذشت. خدایش رحمت کند:
مثل همه مرگ ها، آگاهی من و ما از مرگ با خبر کوتاهی آغاز شد. پیام کوتاه را صبح دوشنبه باز کردم که نیما صفار حوالی داستان نویس و منتقد نیمه شب گذشته فرستاده بود. قرار است برای اولین بار مراسم وداع با علی اکبر ابراهیم زاده شاعر گرگانی در تالار فخرالدین اسعد گرگانی- نماد فرهنگی استان گلستان- انجام شود و برای این مراسم دعوت کرده اند.
شاید حدود پنج سال پیش بود که به انجمن شعر و داستان شهر خان ببین رفته بودم. بعد از جلسه، چون در داستان دستی داشتم خانمی به من گفت که خواهرش رمانی نوشته که نیاز به ویراستاری دارد. پرسید من قبول می کنم یا نه؟ من هم که اصولاً کلمه "نه" در دهانم نیست پذیرفتم. "قصه عشق زیر باران" اسم رمان بود که خانم نرگس مهاجروطن آن را در 17/12/71 تمام کرده بود. رمان در مایه داستان های فهیمه رحیمی و عامه پسند بود، اما کار زیادی می خواست تا رمان به حد قبول برسد. اما نمی دانم چرا حس و مود ویراستاری در من به وجود نیامد تا پنج سال. و البته در این مدت چه گذشت بماند. حدود سال گذشته دادم عباس اکبری تایپیست گلشن مهر، رمان را تایپ کرد که هنوز هم دستمزدش را نداده ام. بعد از آن، ده پانزده صفحه را ویراستاری کردم. بالاخره هم پیشمان شدن و سفارش پشت سفارش که رمانش را برگردانم. متن دست نویس و سی دی تایپی را برگرداندم. من در این ویراستاری به برخی از تکنیک های داستانی پرداخته ام. این هم بخشی از ویراستاری من:
1
صداي قدمهاي محكمي در راهروي طبقة دوم پيچيده بود؛ قدمها نزديكتر ميشد. پشت در اتاق ايستاد. دستگيره چرخيد، در باز شد و پدر نمايان شد؛ بلند و هيكلي درشت. با باز شدن در اتاق يگانه چشمهايش را باز كرد و با ديدن او نفهميد خود را چه طوري در آغوشش انداخت. يگانه ميخواست با گريه در آغوش گرم و مهربان او غم و رنج خود را تسكين دهد. پدر دستي روي موهايش كشيد. دختر شجاع من گريه ميكنه آره؟!! گريه يگانه بيشتر شد، كه در تمام فضاي اتاق غير از صداي هقهقش صدايي شنيده نمي شد. پدر نريد، خواهش ميكنم منو تنها نزاريد. مگه منو دوست نداريد... چرا ميخوايين منو تنها بزاريد... آخه من چه گناهي كردم كه بايد اين جوري تاوان پس بدم؟!!
پدر باز دستها را در انبوه موهاي خوشرنگ دخترش فرو برد. تو هيچ گناهي نداري اما من مجبورم براي مدت نامعلومي از تو دور باشم. آهي كشيد. سر دخترش را دوباره در آغوش كشيد. تو تمام زندگي مني و من هر كاري ميكنم براي خوشبختي تويه.
يگانه سرش را بلند كرد به طرف پنجره رفت و بلند گفت كه لعنت به زندگي… لعنت به خوشبختي من… من فقط شمارو مي خوام… پدر مي فهمي؟!! پدر كنار پنجره رو به روي يگانه، ايستاد و نوازشش كرد. تا به حال اين قدر عجز و ناتواني رو در تو نديده بودم . دختر شجاع من داره از تنهايي مي ترسه؟
يگانه خود را محكم تر به پدر چسباند. پدر تو خوب مي دوني كه من طاقتم زياده، اما دوري شما… پدر لبخند زد. ببين دخترم من كه نمي ميرم. بر مي گردم. اگر خدا بخواد دوباره با هم و در كنار هم به زندگي خوشمون ادامه مي ديم. تو 19 سال داري و ديگه بزرگ شدي… مي دوني كه برات خواستگار اومده، اگر اونا بفهمن كه اين طوري بهونه گيري مي كني، مي دوني چي مي گن؟
يگانه كه سرش پايين بود. آره پدر… و لبخندي زد. پدر ابروها را كشيد. اي ناقلا تا اسم خواستگار اومد خنده ات گرفت. يگانه دوباره لبخند زد و هر دو خنديدند. پدر روي صندلي نشست. فقط ازت مي خوام دختر خوبي باشي و به حرفاي مادربزرگت خوب گوش كني. در ضمن عمو و زن عمو را ناراحت نكني. يگانه نفس عميقي كشيد. سعي مي كنم اما شما خوب مي دونيد كه… حرفش را قطع كرد. مي دونم، مي دونم، ولي بايد تحمل كني درثاني… ببينم تو مي خوايي من نگران تركت كنم؟ يگانه كه با جديت به پدرش نگاه مي كرد گفت. نه پدر… من نمي خوام كه شما ناراحت باشيد.
پس هر كاري كه بهت مي گم انجام بده و من و مادر بزرگتو اذيت نكن. با دكتر صحبت كردم مادر بزرگت امروز و فرداست مرخص بشه. يگانه سكوت كرد. چند لحظه اي فكر كرد؛ بالاخره گفت: هرچي شما بگين انجام مي دم.
آفرين دختر خوبم… ترتيبي دادم كه وسايلت و هرچيزي رو كه لازمته ببرن. تو ويلا راحتين… خوب مي دوني كه بنا به دلايلي تو و مادربزرگو مي فرستم اون جا، والا اين كار رو نمي كردم. شماها مي تونين برين خونه عموت و اگه اون جا نتونستين تحمل كنين برين خونه خودمون. ولي سعي كنين خونه عمو باشين. ولي اگرم رفتين ويلا اونجام خيالم راحته. با محمود صحبت كردم. اون مرد فهميده ايه و حتماً تنهاتون نمي ذاره. وضعيتشون نسبت به قبل خيلي بهتره. تا اون جا كه من شنيدم تونسته به وضعش سر و ساموني بده. حتماً براي خودشون يك ويلا خريده البته به اسم پسرشه… آخه پسرش رفته خارج و درس مي خونه، خيالم از اين بابت كه اون نيستم راحته البته آدماي خوبي هستن ، بهشون اطمينان دارم. فقط بايد قول بدي دختر خوبي باشي…
يگانه جواب داد. پدر نمي شه بعد از تموم شدن كلاسام بريم، مي دونين چقدر از كلاس موسيقي و جبر و فيزيك عقب مي افتم؟ تازه امتحاناتم در پيشه من چه جوري اين همه راه برگردم؟ چه قدر خوب مي شد بعد از كلاس مي رفتيم. پدر اخم كرد. باز شروع كردي؟!! خب ترتيب اون روهم مي دم به عموت سفارش مي كنم برات معلم بگيره. در مورد موسيقيتم، بهتره يه مدت تعطيلش كني تا من برگردم، ولي اگه استاد خوبي پيدا كردي مي توني همون جا ادامه بدي. يگانه ذوق زده شد. يعني مي تونم اون جا كلاسمو ادامه بدم ؟!! پدر تاييد كرد. من ترتيب همه چيزو دادم. وسايل موسيقيتم فرستادم ويلا. حالا ديگه خيالت راحت باشه. يگانه خودش را دوباره در آغوش پدرش رها كرد. ممنونم پدر. و بوسيدش، اما صداي در آمد. آن ها به خود آمدند. آقا موقع رفتنه.
پدر با گفتن الان مي آم به دخترش نگاه كرد و از پله ها به آرام پايين آمدند. يگانه دست هايش را در بازوي پدر حلقه كرده و با او همگام بود. هال شلوغ بود و اقوام و آشنايان براي بدرقه پدر آمده بودند، همگي به آن دو نگاه كردند. يگانه قول داد آن طور كه پدر مي خواهد رفتار كند و پدر، خوشحال آماده حركت شد.
2
توي فرودگاه پدر و دختر با چشماني اشكبار خداحافظي كردند. يگانه قلبش از جا كنده و با اوجگيري هواپيما دست هايش خشكيده شد.
عمو زير بغل او را گرفت و سوار ماشين شدند. در بين راه سكوت بود... سكوت... سكوت... يگانه يك لحظه سرش را بر بازوي عمويش گذاشت و اشك در سكوت از چشمانش سرازير شد. پدر به دليل ماموريت كاري براي مدت زيادي به سوئد رفت و معلوم نبود كه كي برگردد. تنها فرزند خانواده بود و هميشه آرزو مي كرد كه خواهر و برادري مي داشت. ناگهان به ياد مادربزرگ افتاد. عموجون بريم بيمارستان پيش مادربزرگ ؟ عمو لبخند زد و قبول كرد.
3
جلو در اتاق ايستاد. در را باز كرد، اما تخت خالي بود. وسايل اتاق عوض شده و همه چيز را جمع كرده بودند. يك آن وحشت سراپاي وجودش را گرفت. مادر بزرگ؟!! پرستار آمد. خانم راد! مادربزرگتون توي محوطه هستن.
يگانه از پله ها پايين دويد.
وقتي به محوطه بيمارستان رسيد مادر بزرگ را ديد كه روي صندلي نشسته و به گل ها خيره بود. آهسته و آرام كنار مادربزرگ روي صندلي نشست و دستانش را روي شانه هاي نحيفش گذاشت. مادربزرگ در آغوشش كشيد و يگانه گريه را سرداد. مادربزرگ آرامش كرد. عمو هم آمد. مادر چرا شما به اين دختر نمي گيد كه ناراحت نباشه؟ چند مدت ديگه برادرم برمي گرده و شما بازم كنار هم هستين. خوب نيست پشت سر مسافر اين قدر گريه كنين. تازه شما مريضين و بايد به فكر سلاميتون باشين. رو به يگانه كرد. يادت باشه كه پدرت مادر بزرگ رو به تو سپرده. يگانه لبخندي زد. كي مرخص مي شين؟ مادر بزرگ در حالي كه نفس عميقي كشيد. نمي دونم امروز يا فردا… عمو گفت كه من مي رم پرس و جو كنم. رفت و آن ها به اتاق آمدند. دكتر آمد و معاينه كرد. مي تونيد ببريدش… يگانه خوشحال مادر بزرگ را در آغوش كشيد و بوسه بارانش كرد.
4
به طرف آشپزخانه رفت و درحالي كه پيش بندش را مي بست پيش مادر بزرگ آمد. حالا منتظر باشيد تا بهترين غذاي دنيا رو براتون درست كنم. عمو فهميده بود يگانه مي خواهد چكار كند كه خنده اش گرفت. حالا ببينيم كدبانوي خوشگل برادرم برامون چي درست مي كنه؟ يگانه هم خنديد. گشنه پلو با خورشت دل ضعفه. عمو مثلاً رفت توي فكر. فكر نكنم تا حالا خورده باشم. صداي شليك خنده يگانه و مادربزرگ تمام فضا را پركرده بود.
بعد از خوردن غذا عمو گفت كه بايد آماده بشيم چون بعد از ظهر فرشيد مي آد دنبالمون. يگانه جواب داد كه عمو من بايد برم كلاس. عمو تعجب كرد. اما پدرت گفت كه ديگه نمي ري!!!
مي خوام براي آخرين بار به كلاس برم. قراره امروز قطعه اي رو كه خيلي دوست دارم آموزش بِدَن. استادمون فقط دوساعت با ما كلاس داره. عمو نگاهي به مادربزرگ انداخت. باشه ولي قبل از فرشيد برگردي. يگانه به پله ها كه رسيد احساس كرد سرگيجه دارد اما به روي خودش نياورد.
5
وقتي رسيد استاد تازه درس را شروع كرده بود. يگانه كه سعي مي كرد حواسش به درس باشد چشمش به غريبه اي در كلاس افتاد كه ساكت و آرام نشسته بود و به حرف هاي استاد توجه داشت. چند لحظه اي نگاهش كرد. تيپش به شاگردها نمي خورد با قدي بلند و ورزيده و موهاي مشكي و بلند، حالت خاصي داشت.
تازه وارد نگاهي به او انداخت كه يگانه سربزير برد. ولي هنوز چيزي نگذشته بود كه ديد با اشاره استاد، از جايش بلند شد، جلو رفت و روبه دانشجوها خودش را معرفي كرد. مهراب سعادت بخش هستم. دكتراي زبان خارجه و ليسانس موسيقي از دانشكده هامبورگ آلمان .
ادامه داد كه بنا به دلايلي نمي تواند كلاس آن ها را اداره كند. و راجع به موسيقي و تدريس كلي حرف زد طوري كه همه متوجه اش بودند. ساعت درس تمام شد و يگانه از دوستانش خداحافظي كرد. هم به جاي خالي دوستش نگاه مي كرد كه گفت تو رفتي و من هم دارم مي رم.
آهي كشيد و بلند شد و به طرف دفتر آقاي خواهشمند به راه افتاد. قبل از آن كه برسد خواهشمند در حال خارج شدن بود. خانم راد براي خداحافظي اومديد ؟!! يگانه سر تكان داد. خواهشمند خنده اي كرد. شما دو تا دوست كلاس مارو خالي كرديد نغمه خانم كه رفتن آلمان معلوم نيست كي برگرده حالا هم شما… مثل اين كه عجله هم داري بيا بريم، مي رسونمتون.
نه آقاي خواهشمند مزاحمتون نمي شم.
استاد روبه يگانه كرد. پس كلاسات نصفه كاره مي شه؟ يگانه من و من كرد. نه استاد اگه معلم پيدا كنم ادامه مي دم. استاد به طرف همراهش يا در واقع آقاي سعادت بخش نگاه كرد. آقاي سعادت بخش ايشون از شاگردان پروپا قرص موسيقي هستن. خانم يگانه فهيمي راد. آقاي سعادت بخش نگاهي به يگانه كرد. از آشنايي با شما خوشبختم. يگانه سربزير برد. منم همين طور. استاد حرف را با آقاي سعادت بخش ادامه داد و به يگانه فرصتي داد تا او را خوب ورانداز كند. جوان بود و سني در حدود 27 تا30 داشت. استاد گاهي يگانه را به حرف مي كشيد و يگانه نظرات كوتاهي مي داد. بالاخره رسيدند و يگانه پياده شد. از استاد خواهشمند به خاطر زحمتي كه كشيده بود تشكر كرد و با خداحافظي كوتاهي راهي خانه شد.
سيل سوال بود كه به سويش روان شد كه چرا دير كردي؟ اجباراً رفتن به فردا موكول شده بود.
6
روز بعد حركت كردند. تقريباً ساعت يك بعدازظهر به منزل عمو رسيدند.